آراد نازدانه ی ما آراد نازدانه ی ما ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره
عشق میان من و همسرم عشق میان من و همسرم ، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره
نيكان گليِ مانيكان گليِ ما، تا این لحظه: 8 سال و 28 روز سن داره

پسرانم آراد و نیکان

تا بماند به یادگار برای روزهای نوجوانی و جوانی عزیزانم از روزهایی که با عشق قد کشیدید و تک تک سلول های وجودمان رو لبریز از عطر خوش زندگی کردید

شهریور و مهر 1400

بله بالاخره فصل زیبای تابستان به پایان رسید و ما هر سال در واپسین روزهای شهریور برای جان دلمان جشن میگیریم به شکرانه ی وجودش و به شکرانه ی اینکه لذت شیرین مادری را برای اولین بار با او حس کردم آرادم جان مادر تولدت مبارک  ا میدوارم که هر روزت از دیروز زیباتر و پر آرامش تر باشد و در مسیری که میروی ثابت قدم باشی و هر قدم دریچه ای باشد رو به آگاهی و شناخت و بزرگی امسال تولد آراد خانمان را در شمال گرفتیم در منزل مادر همسرجان به آراد که حسابی خوش گذشت ولی من آخر شب دیگه جون نداشتم از صبح در گیر کارهای آرادم بودم خرید و آماده سازی و مهیا کردن همه چیز تا ساعت 7 غروب طول کشید غذا هم ک...
24 مهر 1400

تولد دوسالگی نیکان

سلام و درود  با احتساب امروز تقریبا 8 ماهی می شود که زندگی کلا از روال طبیعی خارج شده و هنوز هم که هنوزه با عواقبی که کرونا برای هممون پیش آورده داریم زندگی میکنیم. ولی بی خیال این هم نیز بگذرد و بعدها که اینجا رو میخونیم هم من و هم پسرام به این روزها لبخند میزنیم و میگیم دیدی گذشت و تموم شد چون هیچ چیزی توی این دنیا موندگار نیست و بالاخره تموم میشه. بگم براتون که اومدیم پیشتون با تولد اونم چه تولدی جوجه طلایی ما دو سالش تموم شد و ما همچنان اندر پیامدهای همون جریان بالا دوباره یه دورهمی گرفتیم و غذایی در کنار هم سرو شد و کیکی و موزیکی و ..... نیکان که کلی ذوق و شوق داشت از اینکه بالاخره بعد از مدت ها به آرزوش رس...
10 آبان 1399

شهریور ماه 99

به بهانه ی تولدم آراد  می نویسم تا بدانی تو بودی تا حس ناب و شیرین مادری را در من بوجود آوردی حسی سرشار از عشق نگرانی دلواپسی عصبانیت و در عین حال دوست داشتن. نمیدانم آیا لایق این همه لطف هستم بخاطر وجودت و بخاطر بودنت . میتوانم بگویم تو شیرین ترین و با ارزش ترینی برای من.  خدا را سپاسگزارم با تو من زندگی شیرین تری از قبل را تجربه میکنم و هر روز که قد کشیدنت را میبینم بسیار بیشتر از روز قبل به خود می بالم و صد البته از  خدای مهربان خود سپاسگزارم به خاطر بودنت. 💛 آرادم تولدت مبارک  💜 و اما براتون بگم که امسال تولد آرادم در خانه برگزار شد برعکس سالهای قبل و م...
29 شهريور 1399

تولد یکسالگی نیکان

سلام و صد سلام اومدیم که بگیم نیکان گلی ما هم یک ساله شد بله به همین شیرینی و به همین خوشمزگی یه جشن تولد خیلی مختصر و مفید گرفتیم براش که خدایی نکرده به آراد خان برنخوره و ناراحت نشن. از اتفاقات جالب تولد یک سالگی این بود که گل پسرم دقیقا شب تولدش شروع کرد به راه رفتن حسابی و هر جا میذاشتیمش تا 2 تا عکس ازش بگیریم راه میرفت و اجازه نمیداد تا از ایشون عکاسی بشه.   ...
20 مهر 1398

شهریور 98 و روزهای شروع مدرسه آراد

سلام و صد سلام   این روزا راستش رو بخوایید اصلا توان و وقت نوشتن رو ندارم تو سرکار که وقت نمیشه و تو خونه هم که اصلا وقت سرخاروندن پیدا نمیشه چه برسه به کارای جانبی دیگه. از روزای آخر شهریور بگم براتون که تولد گل پسرم آراد جونم بود و یک شب قبل از تولدش رفتیم رستوران به همراه خانواده و آراد که خودش کلی ذوق داشت و لحظه شماری میکرد واسه ی رسیدن تولدش و خدا رو شکر بهش خیلی خوش گذشت و اینطور شد که پسر ما شش سالشون تموم شد و وارد 7 سالگی شدند. عزیزترینم امیدوارم که کلی روزهای قشنگ و شاد در مسیر زندگیت باشه و همیشه از خدا میخوام تا آدمای بد رو از سر راه شما و خانواده ی من دور کنه . ب...
3 مهر 1398

روزهای شهریوری ما

روزهایمان می گذرد و کم کم چیزی نمانده تا خانواده ی کوچک ما 4 نفره بشود. خدا رو شکر که این دوره هم بسلامتی رو به پایان است و از وجود مهربان خودش میخواهم تا سختی این چند مدت را هم بر من آسان سازد و بسلامتی عضو چهارم خانواده هم به ما اضافه گردد. از احوالات خود بگویم که هر روز رو با کلی فراز و نشیب راهی اداره میشویم بماند که همسر جان هر روز بدون استثنا اول صبح شروع به سخنرانی می کند که چقدر بگویم نیازی به سرکار رفتن نیست چرا خودت را اینقدر عذاب می دهی . اینقدر خودت را اذیت نکن. اصلا سرکار رفتن به چه درد میخورد و ...... و من مصمم هر روز راهی اداره میشوم. خدا رو سپاس آرامشی دارم در محیط کار که این را مرهون جابجایی هستم ...
21 شهريور 1397

دی ماه 96

و اما در احوالات دی ماه 1396 امسال دی ماه پسرم فقط 5 روز اول دی اومد مهد کودک و مابقی هم زحمتش با مامانی بود و کلاس مشاعره هم که اصلانیومدیم و خلاصه اینکه با اینکه گل پسری تو خونه بود ولی استرس های بسیار زیادی بر ما گذشت.از زلزله های متعدد و مریض ی های آرادی و کشتی سانچی و ......  ولی خدا رو سپاس که تمام شد و رفت. از شب یلدا بگم که در کنار خانواده و خانواده دایی جان در منزل پرستو به سر بردیم و همه چیز خیلی عالی بود و فقط تنها مشکل هموم هول و ترس زلزله بود که نفسمان رو به شماره می انداخت و آن شب همگی همانجا در کنار هم سر کردیم و صبح هم دسته جمعی نقل مکان کردیم به خانه ی مادر جان. هف...
25 دی 1396

روزمره گی های ما 96/08/30

روزها یکی پس از دیگری میگذرد و روزمرگی های زندگی همچنان ادامه دارد. هر روز صبح که بیدار میشویم کوله بار برمیبندیم و راهی میشویم سمت اداره و بعد هم تحویل گل پسرمان به مهد کودک و آغاز روز نویی دیگر و ....... کلاس مشاعره پسرم همچنان برقراره با این تفاوت که ساعتش رو تغییر دادیم به بعد از ساعت کار تا لطف همکاران محترم دانشکده اینچنین بر ما روزافزون نگردد و اما برای رفتن به منزل باید یک ساعتی را در ترافیک پر از استرس تهران طی کنیم و در این میان آرادی اوایل مسیر رو خوب میگذرونه ولی نزدیکیهای خونه دیگه تمام تلاش خودش رو برای برهم زدن آرامش مینماید صد البته که ایراد از پسرمان نیست و این ترافیک تهران است که هیچگاه تمامی ندارد. چیزی ک...
30 آبان 1396

تولد 4 سالگی در کنار خانواده

تقریبا یک هفته ای بعد از 25 شهریور چهارشنبه بود که جشن تولدی برای پسرمان در خانه گرفتیم  و این دفعه در کنار پدر و مادر و خواهران عزیزتر از جان. از آشپزی ها و کارهای جانبی و خسته کننده که بگذریم، همه چیز عالی بود و کلی به پوریا و آرادی خوش گذشت و بازی و شیطنت کردند و حالش را بردن. د ر این مدت هم حسابی مشغول عزاداری دهه ی محرم بودیم و آراد و امیرعلی تا میتونستن آتیش سوزوندن و کلی بازی کردن البته ناگفته نمونه که در این میان هم از سینه زنی غافل نمیموند و قربونش برم کلی واسه خودش سرگرمی داشت.                   ...
11 مهر 1396